|
طرحی از یادتو
|

سکوت من انعکاس گرفتگی صدای یک فریاد است
به من نگاه کن بگذار تا در گرفتگی این سکوت
صدای فریاد تمام سکوت های عالم را تجربه کنی

از خستگی هایم چند قطره اشک باقی ماند
که ان را با بغض هایم فرو خوردم
چرا که جای امنی برای گریستن پیدا نمی کنم
روح خسته و سر گشته ی من به کدامین تن پوش باد تکیه کند
تا پشت مرا خالی نکند؟
اکنون٬جهان و تمام زندگی بیمار است.
اگر من پزشک می بودم و از من
توصیه ای می خواستندسکوت را پیشنهاد می کردم

دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در کف مستی نمیبایست داد

چشم هایم را به اسمان انجا که خدا نظاره گر من است دوخته ام.
و جام دستهای خسته ام را به سوی او گرفته ام
تا با قدحی سر مستم کند.اما قبل از انکه ارزویی در قلبم بنشیند
در اعماق این قلب ترا می بینم .به یاد گذشته ام می افتم.
انجا که در اوج نا امیدی خدا ترا سر راهم قرار داد.
وصدایت قلب یخ بسته ام را گرما بخشید.
و باز مثل همیشه تمام وجودم را پر میکنی...لبریز از تو میشوم
و دیگر خودم را نمی بینم ...
از خدا می خواهم جام دستهایم راسر چشمه ی بهترین ها برای تو کند
چشم های خسته ام انتظار پر شدن این جام را میکشد تا به تو تقدیم کنم

انگاه که اشک در چشمانم پر شد و کافی بود پلک بزنم
تا روی گونه هایم بغلتد.انگاه که تنها نشانی های بودنت را گم کردم.
انگاه که از بودن من خسته شدی.
انقدر کوچک شدم که هیچ کس مرا ندید.
خواستم بروم و خود را به تنهایی بسپرم.
و در دنیایی قدم بگذارم که هیچ کس نشانی ان را ندارد
اما..........
مهلت عشق تو در قلبم تمام شد
ان روزهایی که خراب تو بودم گذشت
خود تو اینجوری خواستی و من بی چون و چرا مثل همیشه قبول کردم
خوب شد ندیدی با این خواسته ی تو چطوری شکستم منی که تمام
ثانیه هام پر بود از جنون تو قصه ی بی عشق تو بودن ساده نبود
گذشتن از تو به هیچ عنوان ساده نیست هق هق شب گریه هام ساده
نیست کوچ تو از لحظه هام ساده نیست
گاهی با یاد خاطراتمون بی طاقت میشم اما خاطرات من و تو پر شده
از هوای غربت.تو رو خاطرات من خط بطلان کشیدی
حالا خاطرات باقی مانده بین من و تو همه رنگ غمه
حیف چه عاشقانه مانده بودم اما تو عاشق نبودی حالا دیگه برام
هیچ چیز مهم نیست دیگه برو دیگه از تو عشق و محبت نمی خوام
دیگه التماس نمی کنم دیگه سوال نمی کنم دیگه نمیگم....
حس قشنگ بودنت یه شادی موقته دیگه نمیخوام بهت بگم دلم برات
پر میزنه دیگه تنهاییم را با تو قسمت نمی کنم اره درسته:
این تو بودی که تیشه زدی به ریشه های باورم
و من یک حسودم که دلم می خواهد
همه چیز تو باشم

ان روزها که داشتی عهد نامه می بستی
تلاش میکردی مالک دلی بشی که بارها متذکر شده
بودم بهایی ندارد برای برد در خاله بازی که ساختی
نیازی به ریا نبود.تو برای برد ریا کردی
اما من...منی که قصد بازی نداشتم... دچار شدم!
با تمام وجود دلم لرزید.
برای بردن در این بازی عاشق نشدم.
انقدر نقشت را ماهرانه بازی کردی که من در تو غرق
شدم و حالا دارم تاوان این عشق را به تنهایی میپردازم
گناه این عشق به تنهایی گردن من است
چون تو قبل از شروع قوائد بازی را متذکر شدی
اما من گنگ بودم!
چند صباحی مهمان خوان عشق تو بودم...و حالا هیچ!
هر وقت که بخواهی میروم
کافیست بدون بهانه بگویی:
خداحافظ
وعشق سیبی ست
و وای بر حال انکه پای بند نظم و ترتیبی ست
واما تو!
قرار نبود ان وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کند!
قرار نبود عشق هم مثل گیلاس بوسه عیدی وتعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد
قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم!
قرار نبود کسی برای نشکستن دل دیگری بماند!
قرار بود هر کس برای نشکستن دل خودش بماند.
قرار نبود هر چه قرار نیست باشد!
قرار تنها بر بی قراری بودو بس.
گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد!
اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه لالایی های شعر گونه ام را می گیرد
مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بمانداگر اتفاقی که نباید بیافتد افتاد
تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود!
پس بیا...
زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های هم باشیم.