|
طرحی از یادتو
|
ان روزها که داشتی عهد نامه می بستی
تلاش میکردی مالک دلی بشی که بارها متذکر شده
بودم بهایی ندارد برای برد در خاله بازی که ساختی
نیازی به ریا نبود.تو برای برد ریا کردی
اما من...منی که قصد بازی نداشتم... دچار شدم!
با تمام وجود دلم لرزید.
برای بردن در این بازی عاشق نشدم.
انقدر نقشت را ماهرانه بازی کردی که من در تو غرق
شدم و حالا دارم تاوان این عشق را به تنهایی میپردازم
گناه این عشق به تنهایی گردن من است
چون تو قبل از شروع قوائد بازی را متذکر شدی
اما من گنگ بودم!
چند صباحی مهمان خوان عشق تو بودم...و حالا هیچ!
هر وقت که بخواهی میروم
کافیست بدون بهانه بگویی:
خداحافظ
وعشق سیبی ست
و وای بر حال انکه پای بند نظم و ترتیبی ست
واما تو!
قرار نبود ان وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کند!
قرار نبود عشق هم مثل گیلاس بوسه عیدی وتعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد
قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم!
قرار نبود کسی برای نشکستن دل دیگری بماند!
قرار بود هر کس برای نشکستن دل خودش بماند.
قرار نبود هر چه قرار نیست باشد!
قرار تنها بر بی قراری بودو بس.
گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد!
اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه لالایی های شعر گونه ام را می گیرد
مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بمانداگر اتفاقی که نباید بیافتد افتاد
تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود!
پس بیا...
زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های هم باشیم.