|
طرحی از یادتو
|

انگاه که اشک در چشمانم پر شد و کافی بود پلک بزنم
تا روی گونه هایم بغلتد.انگاه که تنها نشانی های بودنت را گم کردم.
انگاه که از بودن من خسته شدی.
انقدر کوچک شدم که هیچ کس مرا ندید.
خواستم بروم و خود را به تنهایی بسپرم.
و در دنیایی قدم بگذارم که هیچ کس نشانی ان را ندارد
اما..........